بی تفاوتی انتخاباتی…ریشه در ماست…!

ژوئن 11, 2009

iran-map

نشد که نگم..پس میگم…
این روزها گاهی بعضی مسن تر های دل خسته ها و خصوصاً بعضی جوونا، وقتی حرف از انتخابات میشه میگن… بابا اینا که کشکه، اینا همش صوریه، من و شما رو خر می کنن که بیاین پای رای که خودشونو حفظ کنن، یا مثلاً ای بابا تو هم جو گرفتت می خوای بری رای بدی…وقتی اینا رو می شنوم…

می خوام بگم، ملت ما نه تنها حافظه تاریخیش ضعیفه بلکه شعور سیاسیش هم خیلی خیلی احساسیه…نمونش همه همین مناظره ها عموماً مثل دعواهای کودکانه، آقایون به هم می پریدند و ادبیات سیاسی توش معمولاً کمترین سهم رو داشت…

این روحیه ما شده انگار که ببالیم به «لجاجتمون»… پدر من هر وقت باهاش از اهمیت تاثیر رای دادن روی سرنوشت حرف می زنم اون نگاه عاقل اندر نمی دونم چی چی رو می گیره که تو نمی فهمی پسر…اینا کارشون همینه…بعد هم انگر پر میشه از افتخار من چه بیشتر می فهمم و تمام…

اگر تا دیروز مردم فکر می کردن هر کی بیاد فرقی نمی کنه شاید به این فکر می کردن که هیچی قرار نیست بهتر بشه و می گفتن من اصلاً قهرم با تو ای دولت، اصلاً با نادیده گرفتنت بهت دهن کجی میکنم….ولی شاید اون روزها مردم ما هنوز پر توقع تر بودند که کسی بیاد و همه چیز رو گلستان کنه و چون همچین کسی وجود نداره قهر می کردن…اون روزها شاید مردم فکر نمی کردن که رای دادن شاید برای بدتر نشدن اوضاع هم می تونه باشه، شاید برای ارام ارام بهتر کردن هم می تونه باشه، شاید برای صبور بودن رو تمرین کردن باید باشه…
مردم ما صبرشان تمام شد وقتی خاتمی بعد از 8 سال امدنش گلستان تحویلشان نداد ولی فراموش کردند که چه خارهایی از چشمهامون بیرون کشید…یادشان رفت که صبر کردن رو تمرین کنند این شد که حال به بدتر شدن اوضاع در اثر اهمیت ندادن یه سرنوشتشان واقف تر باید باشند…

ایمان دارم از اون روزی که مردم کم کم باور کردند که هیچ کاره اند، منزوی شدند، ترس نان شد تمام زندگیشان، خدا شد دلیل رزق و روزیشان، صداقت شد مانع بزرگ شدنشان، دروغ و ریا شدن نقل هر محفلشان…اون روزها شروع تمام این مصیبت ها بود…می دانم و شک ندارم که مردم مقصر این بلاها در ایران مغرور و خوش نام نبود، ولی دلتنگی مردم و امید کمشان به آینده این روحیات کثیف رو دامن زد….

تمام حرفم شاید با هم سن و سالای خودمه بیشتر که اینقدر نبالیم بر دانسته هامون، و اعتقاداتمون که بزرگ تر شدن و روح متعالی تر پیدا کردن آغازش شناخت درست خوده…بر لجاجتمون، بر برائتمون از هرچه به حکومت و دولت مرتبطه نبالیم که گوشه ای نشستن کم از دست به بد اندیش دادن نداره…به آموزه های پدرانه مون احترام بذاریم ولی نقدش کنیم چون امروز دیگه 20 سال قبل نیست که هر کاری در ایران بکنند و دنیا ساکت نگاه کنه… پس افکار پدرانه دوست داشتنی منع کننده، حرف های قدیمه که باید به روز بشه…. امید تنها چیزی که آدمی بهش زندست حتی اگه در طول عمرش نتایجش رو نبینه…

من به شخصه کسی بودم که بی تفاوتی رو به معتای واقعی کلمه ادا می کردم ولی حالا که اونجا نیستم خصوصاً می فهمم چه ملت بزرگی می تونیم باشیم اگر بخواهیم، اگر باور کنیم، و اگر به هم نیرو بدیم که بین راه از پا نیفتیم…پس دلگیر بشید از بی تفاوتی های اطرافتون برای خودتون، فرزندانتون و اندکی هم برای پیشینیانتون…بجنگید با خصلت های پلیدی که به اسم های مختلف با فرهنگتون آمیخته شد و به بی رگی و بی اعتنائیتون نبالید…
با یه جمله از «النور روزولت» زن رئیس جمهور امریکا تموم می کنم که فقط در این حد ازش میدونم که دوش به دوش روزولت برای بزرگ تر شدن کشورش تلاش می کرد…

«Future belongs to those who believe in beauty of their dreams»
پس اگر «ارزویی» برای آیندتون ندارید بترسید…

این نیاز دوست (نا!)داشتنی…

فوریه 8, 2009

 CB058865

میدونی وقتی به پیشرفت های تکنولوژی فکر می کنم نمی دونم باید از اینکه در دنیای متمدن امروزی با هزار جور امکانات به دنیا اومدم خوشحال باشم یا نه؟ ببین خیلی حرفه ها که اگه یه روز ایملمو چک نکنم مس دیوانه ها می مونم…وای کی میل زده بهم تو این چند ساعت؟ شاید کسی واسم PM گذاشته باشه سریع برم پای نت…هر روز پای چت با همه دوستایی که می تونم شاید راحت تر و دوست داشتنی تر باهاشون کلامی و دیداری صحبت کنم چت می کنم…از اونورشم هست البته از این راه دور خانوادمو می بینم و باهاشون حرف می زنم…البته منظورم از تکنولوژی فقط اینترنت نبود ( J) ولی به اقتضاء  شرایط شاید بیشتر ازش گفتم…

می دونی آخه فقط قضیه به همین جا ختم نمیشه که…کار به جایی می رسه که اگه یه روز خواستی پیاده، فقط روی دو تا پاهات بری بیرون و تو جیبت موبایلت، کارت اعتباریت… همین دوتا بسه…نباشه می ترسی دو قدم از خونت دور شی…اگه یه روز حال داشتی سرتو بیاری بالا به آسمون ابر گرفته ی دوست داشتنی نگاه کنی اونوقت دیگه حسشو نداری ترجیح میدی سرتو بکنی تو Pc ت و کل روز فیلم ببینی که زبانت تقویت شه که هر روز بیشتر بتونی چت کنی…که هر روز بیشتر بشی مس آدمایی که اگه بتهوون هم در بیاد کنار خیابون واسشون بنوازه از ترس اینکه کارشون دیر شه حتی یه لحظه هم شک نمی کنن که بمونن با متروی بعدی برن یا نه…اونوقت میشه که دیگه حتی به زوایای صورت دوست داشتنی ترین آدمای اطرافت هم مثل زوایای یه BMW خوش تراش نگاه می کنی که هر چه تند و تیز تر و متالیک تر باشه بیشتر دوستش داری…این میشه که اصلاً نمی فهمی که بابا اووووووها ما ایرانیا چه شعور عاطفی بالایی داریم و نمی دونیم….اونوقت میشه که اصلاً به این نتیجه می رسی که چه آدمای بیکاری بودن این  مادرای ما که از صبح تا ظهر واسه یه کاسه قرمه سبزی تو آشپزخونه خودشونو حبس می کردن بابا یه McDonald می زنیم سه سوت حالشو می بریم دیگه تمام…به این نتیجه می رسی که من Open minded هستم پس هستم…به این نتیجه می رسی که بابا عجب «تخنولوجی» چیز خوبیه…

حالا قضیه اونقدرها هم بد نیست در مورد خیلی هامون ولی….ولی خیلی باید مواظب باشی که بدونی این قافله عمر عجب می گذرد اولاً و اصلاً دلیل نداره که هر جا خواست ببردت، باهاش بری چون تو حتماً یه چیزای خوبی واسه خودت باید داشته باشی که فقط مال خودته و اصلاً با هیچ آمیخته ای از دنیای ماشینی آلوده نشده…اگه تونستی اونو واسه خودت نگه داری اونوقته که باید گفت زندگی مسالمت آمیزت رو با دنیای تکنولوژی شروع کردی در غیر این صورت به دنیای کثیف ماشین خوش آمدی………

اینجا خود بودن است…

ژانویه 26, 2009

american_flag

به نوشته قبل از سفر ویزا که نگاه می کنم جا می خورم… این همان منم که اون جملات رو نوشتم؟

باور کنم یا نه این همون منم…چقدر سخت فکر می کردم چقدر راحت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم…

 اینجا خود بودنه…همین…باید باشی و ببینی، بچشی، تجربه کنی تا بفهمی آسمون دنیا همه جا یه رنگه یه شعاره یا واقعیه…اینجا باید باشی فقط…

فقط در حد نوشتن و آغاز کردن همین…

Genesis

ژانویه 14, 2009

break-through-and-reach-your-potential

Inja neshastam ke benvisam ama in PC lanati font farsi nadare be tab› hanoozam ke Laptopamo nagereftam ke roosh font farsi berizam…Be nachar chand khati finglish minvisam fellan ke begam man residam be belad kofr hamin…

Injam hanooz tazeam kheili nemishe az hal o havaie inja nevesht baiad kami sabr kard ta forsat monaseb baraie 2rost neveshtan pish bias…

Khob in ham ashorooeie dar no’e khodesh…

جاده خوشبختی در دست تعمیره … دور بزن برگرد این اسمش تقدیره

دسامبر 19, 2008

destiny

وقتی موندی این جامعه است که داره برنامه ریزی شده اینقدر بدبختی می کنه تو حلقت تا خفه شی یا این قدرت حماقت دست جمعی بزرگ دنیاست که دهکده گه گرفته جهانی شعارشه و مک دونالد غذای مزخرف هر روزه تمام آدمای دنیاش… چیکار می کنی؟ وقتی ندونی عمق این حماقت ریشه اش کجاست که از هر جایی صدایی بر میاد دوروبرت در جهت هر چه بیشتر و بیشتر خر کردنته… از رسانه گرفته تا خانواده و فلاسفه… چیکار می کنی؟ وقتی جامعه نوین جهانی و جهان سوم مزخرف ماها هر دوتاش هزار تا کوفت کاری داره که یا با اکتساب های تا اینجای زندگیت از دنیا نمی خونه یا اونقدر بوی تعفن عقاید میده یا میدی که از فرط تفکریدن می خوای هی فقط اینجا نباشی چیکار می کنی؟ من بیشتر راه میرم و قدم می زنم و سعی می کنم با یکی حرف بزنم…

اصلاً بذار یه جور دیگه برات بگم اگه یه روز تصمیم بگیری هر روز که بیدار میشی به خودت حتی یه دونه دروغ هم نگی چی؟ هی تو ژست نگیر من با خودم روراستم که غلط کردی اگه هر روز راجع به خدات افسانه نبافی و ورد یا فحش زیر لب نثارش نکنی… یا راجع به گل سرسبد بحث کلاس های معارف «عدل الهی» اگه به خودت دروغ و وعده وعید ندی که همین الان باید بیای به بلایی سر من بیاری از بس عقده های فروخورده ناشی از واپس زدگی میل جنسی داری عزیر دل (عمو فروید ببخش مارو که با خوندن تنها جمله تو تو کتاب های دینیمون این همه پشت سرت حرف زدیم)…

نه اصلاً جاییشو اگه بد میگم بگو…این همه حرف زدم که بگم چی…بگم…واقعاً از ته دل به این ایمان آوردم… همه گه گیجه می زنن تو کارای این دنیا ختم کلام همینه… بگردید دنبال بهترین خلصه زندگیتون…

«خلصه»، واقعاً کلمه کاملیه. چیزی که از فکر هزار تا سوال بی جواب خلاصت می کنه، از رفتن هزار تا راه سخت و دردسرساز بی نیازت می کنه، راحتت می کنه… یکی دین، یکی بی دینی، یکی عشق مبتذل زمینی، یکی عشق متعالیه زمینی، یکی افیون، یکی نمی دونم چی…بعد میره تا تهش، تا ته تمام کردن و اگه خوب انتخاب کرده باشه شاد و بی دردتر زیست می کنه و بعدش هم که هیشکی نمی دونه قراره چی بشه…اگه آدم منصفی هم باشیم فقط بهتره الکی پز راه بهترمونو ندیم که هیچ تضمینی نیست که مال اون یکی بهتر نباشه…

به تمام دوستانم که این خلصه نهایی خودشونو پیدا کردن و شادمانه تر زیست می کنن تبریک میگم و براشون آرزوی موفقیت دارم…اما فقط پیداش که کردین از حرکت نمونین و دست رو دست نشینین که آخرش بیاد. این تقدیر شوم انسانی که داره بوی گندش از گوشه گوشه دنیا می زنه بیرون فقط وقتی به تاخیر می افته و کم دردتر میشه که همه تو جواب های خودمون غرق نشیم و گوشهامون رو نبندیم روی شنیدنی های تازه… یک لحظه اگه به انتها نگاه کنیم جور دیگری راه رفتن لذت بخش هم می تونه باشه…

 

پی نوشت: مدت هاست که فرصتی برای نوشتن پیدا نکرده بودم. حرف زیاده، ذهن آماده نیست. کارای رفتنن هم تار یکی دو هفته دیگه نهایی میشه…امیدوارم بیشتر از اینا وقت کنم که بیرون بریزم…لااقل برای دل خودم هم که شده…یه کمی از دیر به دیر نوشتنم هم شاید برای اینه که از مجازی زیستن اینجا خیلی لذت نمی برم، از واقعیتا دورم می کنه و نمی خوام اینجوری از دنیا فاصله بگیرم…شاید این تلنگری باشه که به شما بلاگرها هم روا باشه…

Hey Brother

نوامبر 4, 2008

nini

برادری نداشتم تا همین چند وقت پیش… طعم چنین داشتنی رو مدت ها بود که حس نکرده بودم و کاش، شاید کاش هرگز هم نمی چشیدم…گاهی به خودت میای و می بینی تنها چیزای ارزشمندی که برات باقی مونده تو زندگیت آدمای قشنگ دور و برت، همه اونانی که با هم هم خنده و هم بغض شدین یه روزی نه از روی خواست انگار که از روی یه جبر مجبوری که نداشتنشون رو دوباره مشق کنی…

اون موقع که می رسه، فقط به عدالت اون خدایی که از وقتی یادته فقط بهت گفتن که عادل هست و بس، یک کلام، نپرس چرا، شک می کنی و خودتو با دروغ های قشنگ داشته های تازه، آدمای تازه، زیبایی های مجازی دیگه، خواستن های دیگه گول می زنی و به امر شریف زیستن ادامه میدی تنها با کورسوی امیدی پلاسیده که فقط به درد تزیین گلدون خالی از آب اشک دلت می خوره…

اون وقت می رسه که باور کنی که اصلاً انگار از اول برادری نداشتی و نبودنش رو باید یاد بگیری یاد همه اون خاطره های غریب از ته دل، از عمق یه صداقت پاک می افتی که یه دنیا برای همه عمرت ارزش داره، که هر وقت که فرصت کنی برای بچه هات تعریف خواهی کرد که دوست خوب و انسان های ارزشمند بزرگ ترین نعمت هاییند که خدا تو این دنیای خاکی گه گرفتش از دستش در رفته و گذاشته که داشته باشیش…یادش رفته انگار که واسه این نعمت با انسان های ناقص دوست داشتنی زیستن ازمون مالیات بگیره و شکر نعمت بخواد…

نمی دونم…این روزها عجیب اینجا رو ترک نکردن، برادر تازه یافته ام رو داشتن، آدم های دوست داشتنی اطرافم رو هرچه بیشتر از دیروز دوست داشتن و زیباتر کردن، هر روز محبت ورزیدن انگار به طرز عجیبی کائنات رو برای داشتن این ها به سوی من می کشن…دارم جذب می کنم بد جور…

می دونم که همیشه حرف هایی هست برای نگفتن، روزهایی بود که به نگفتن چنان خو گرفته بودم که لبریز از حرف می جوشیدم و بخار خلاء از تمام وجودم بیرون می زد… این جمله دروغ بزرگ زندگیم شده بود روزگاری…اما امروز این منم که اینجا در مرکز ثقل دنیای خودم میشینم و تنها با گفتنه که آروم میشم، گفتن از تمامی چیزهایی که از جنس اعماقه، از جنس نگفتن های دوست داشتنی…از جنس کاش اون گوش شنوایی که به نظر من تو آسمونا نیست که همه سراشونو می کنن رو به هوا یادشون میره که از کجا سر بر آوردن، می تونست به جای فقط شنیدن کلمه ای حرف هم بزنه…اون وقت هیچ حرفی برای نگفتن وجود نداشت…

خلاصه کنم که برادر دوستت دارم حتی اگه هر روز اینو نگفتم، دوستت خواهم داشت حتی اگه خیلی دور…چون حرف هایی بود برای نگفتن که ما گوش شدیم برای هم…چون ارزش شنیدن و شنیده شدن داشتیم و این شانس ما بود…

خلاصی Relieve

اکتبر 23, 2008

الان که این نوشته رو می نویسم حال و هوام به طرز غریبی با حال و هوای پست قبلی فرق می کنه…یک قدم به هدفم نزدیک تر شدم، مصاحبه ویزا رو به سلامت پشت سر گذاشتم…انگار با قضیه رفتن هم دارم راحت تر و واقعی تر برخورد می کنم… نمی دونم شاید یه دلیلش هم این باشه که قضیه همه جای دنیا آسمون تقریباً یه رنگه الان بیشتر برام معنی داره…شایدم حس می کنم فاصله و دوری بزرگترین دردم نمی تونه باشه،(در همین حین مادر یه لیوان آب میوه دستم میده و گوشه هایی از اون محبت اسیر کننده رو به رخم می کشه باز J ) اصلاً نباید باشه، بزرگ تر شدن، از یه سطح انسانیت به یه سطح بالاتر رسیدن هم لیاقت می خواد هم تلاش…غیر این باشه می پوسم، می پوسیم…اصلاً روزمره میشم و این هم یکی از ترسهامه گمونم…

اما این روزها سرم شلوغه و کم تر شاید بنویسم و بخونم اما همیشه دلم برای نوشتن تنگ خواهد بود. امیدوارم یه روزی تو آینده زنگیم که تمام کارم نوشتن باشه دنیا اونقدر عوض نشده باشه که نوشتن مثل کارای آدمای ماقبل تاریخ مسخره به نظر بیاد و آدما فقط مشغول دنیا خراب کردن های مداوم باشن…

کوچ Departure

اکتبر 17, 2008

 

 تو اینجا باشی و من هر روز در ترس از دست دادنت؟! شما اینجا باشید و من هر روز از عشقتان لبریز و در حسرت یک بار دوستتان دارم را فریاد زدن؟! شما باشید و من برای تا آخر عمر ترسو فرض نشدن ترس دوری و نبودتان را هر روز تا اوج مرگ و نیستی تحمل کردن؟!این است رسم روزگار تو؟…شما اینجایید و من آنقدر نزدیک که هیچ وقت نبوده ام، آنقدر حستان می کنم که هیچ گاه هرگز فکرش را هم نمی کردم…دلم درد می کند بد جور…کاش فرصتی و چاره ای داشتم که نرفتن تنها گزینه ام بود، کاش بینشی و درکی که سکون و فهم نکردن آیینش بود، کاش اصلاً نبودم…نمی دانم این حال من است که بد است یا حال زمانه…! درد می پیچد در دلم یکهو…اشک می گریزد از دلم تنها…راه به مبارزه می طلبد و من تنها ناگزیر به جبر هجرت که این گویا تنها راه مرداب نبودنم است اما مالامال ترس کندن از تمام آنچه اندوخته ای یک عمر، تمام آن گونه دوست داشتنی که یاد گرفته ای یک عمر، هر آنچه بوی تعلق می دهد…

نمی دانم به خدا نمی دانم که حال کداممان بد است…نمی دانم…اما می دانم که باید بروم…چیزی هست در این درون سرکش دوست داشتنی که ندای نمان تا نپوسی سر می دهد…چیزی هست که می دانم از جنس درست انتخاب است، چیزی هست که می گوید نترس، نشکن، فرو نیار سر تعظیم به هر آنچه بوی جبر می دهد بوی یاس می دهد…

آب می شوی ای قلم و آتش درون رسوای من خاموش… و من نزدیک تر از همیشه به خود… بتاز ای روزگار تلخ نامراد همیشه سخت که من هنوز ایستاده ام، هنوز راه می روم و هنوز اشک ریختن از یادم نرفته است…

 

پی نوشت: در آستانه سفر برای اخذ ویزا، حال و هوای رفتن و نبودن و خانواده پیش چشمم، عظمت هجرت در تمام وجودم، ترس همدمم و امید پیغمبرم، خدا هم گمانم این نزدیکی است…

» این توهم گرانبها This Precious Illusion»

اکتبر 5, 2008

درک از زندگی به دو شکل «فضیلت مدار» و یا «جبرمدار» از هر کجا و به هر شکلی که نشات بگیره، خواه بیشتر ناشی از ژن و وراثت باشه خواه بیشتر از اکتساب محیطی، دقیقاً منشاء رفتارهای انسانی ماست که به جامعه و جمع بودن معنا میده. روی سخنم شاید اینجا بیشتر با کسانیه که به لزوم تعمق در فلسفه زندگی یا به وادی شک در مسیر درست افتادن پی بردن و دچار درد بیشتر درک کردن هستند.

 فضیلت مدار اندیشیدن به مفهوم شخصی من یعنی کسی که در شناخت خودش از دنیا آگاهانه یا ناآگاهانه به دنبال مفهمومی از جنس تعالی هست و زوایای زندگیشو طوری تنظیم می کنه که در اون سمت حرکت کنه. اینا هم دو دسته میشن در یک رویکرد کلی، کسانی که دنیا رو با همه پوچ انگاریش، به عنوان یه واقعیت که جدا از هر گونه رویکرد اونها بهش ادامه خواهد داشت، پذیرفتن و برای بهتر زیستنی زمینی تلاش های کوچک انسانیشون رو در زمینه های مختلف مثل هنر، ادبیات، سیاست و امثال این بنا به توانایی هاشون آغاز می کنند. دسته دوم کسانی که هنوز عمق مفاهیم معنویشون اونقدر هست و به ماورایی از جنس تعاریف درون گروهیشان آنقدر اعتقاد دارند که هدف نهایی آفرینششون رو کاملاً واضح و روشن می بینن که اون رسیدن به مقام رضا و عبودیت معبودشونه که این برداشت ها عموماً در قالب دین و مذهب و کیش می گنجه. این هر دو در یک رویکرد منطقی از ارزش های اجتماعی قابل تحسینی برخورداند چرا که رویکردشان در قبال دنیا لااقل طوری هست که به انزوای پیروان و اصحابشون منتهی نمیشه اگر چه گاهی به انزوای مخالفینشون. نقد به نحوه عملکرد هر کدوم و نحوه برخوردهای هر کدوم با تناقض های جهان شناختی گروه دیگه بماند، که در جای خودش بحث عجیب و غریبیست. اما نکته مشترک این دو، فضیلت مدار بودن نگرششان به زندگی است، خواه مرشد مذهبی، معلم، یا نویسنده و روشنفکر باشند در راستای فضیلت مورد علاقه شان حرکت می کنند و حرکت می آفرینند.

دسته مقابل اینان جبر گرایان رو قرار میدم. که برایشان همه چیز تنها به زور ساخته شده، آمدن و رفتن برای چه و که و از کجا معلوم نیست، برای اینان زندگی زمان انتظار بین تاریکی و نور است وقتی کور باشی، لذت تنها بازیچه ایست که باید خار و خفیفش کرد، و ادامه تنها چیزی که باید تحملش کرد. خیلی مواقع انزواطلبی در اوج دانش، درک، و شور نهان، مسلک اینان می شود.

خوب که فکر می کنم می بینم این «توهم گرانبهای هدف غایی» از زندگی چه خوب همه را گریبان گیر کرده و هر کس در حد درک دنیایش به فهم بیشتر این توهم که واهمه ی عدم رستگاری را در جان همه می افکند کمک می کند، البته این در یک اجتماع سالم کمک نام می گیره و در جاهایی مثل ایران ما ارتداد و امثال اون. به راستی چه فرقی می کند خدای من و تو همان آدم ریشدار مهربان است یا آدم فضایی های مترقی آن دورها، این دنیا آزمایشگاهی است برای تفریح آن بزرگ تر غائب که هیچ وقت اسمش در ردیف بدها نیست و این مائیم که تنها بد می کنیم یا نه، ماورای معنوی روحانی هم هست که امید به آن متضمن ادامه، تمسک به اخلاق، و خیر است؟ که می داند، کدام علم می گوید؟ اصلاً مفهوم نیاز به مخلوق و هدف نهایی آنقدر مشغولمان می کند گاهی که یادمان می رود او هرکه هست باشد این مائیم، زمینیان گرفتار مصیبت های هر روزه که باید این زیستن دنیایی رو تا به آخر کم دردتر طی کنیم. این توهم ترسناک از دنیای دیگر و هدف هر چه باشد زندگی ادامه دارد، برای کافر و متعهد به هر چه اسمش را اعتقاد بذاری به یک شکل ادامه دارد. این زندگی با تمام لذات دنیائیش و ظرافت های درک انسان های پیرامون، به گمان من حقی است که بهره گرفتن از آن با درک آدمی دیگر به عنوان کسی که همانقدر از آن بهره مند باید باشد، مجاز، روا، لازم، واجب، بهترین و تنها کاریست که می توان کرد و دیگری را هم در این بهره مندی دنیایی سهیم کردن در نظر من تمام آنچه آن دنیائیست را نیز به ارمغان باید بیاورد که منطقی این است.

روی سخنم باز با آن عالمان، زاهدان، نخبگان، روشنفکران، دوستان، دیده گشوده ها و انسان هایست که مفهوم جبر را به منزوی شدن منتهی می کنند نه مانند آن مرد بزرگ که عمری به تلاش می گذراند و از روی درک دنیاست و نه از روی جبر ایستای آن که می گوید «امروز به آنجا رسیدم که بدانم هیچ نمی دانم». حرکتی که شایسته وقت گذراندن است، نفس حرکت شاید آن توهم گرانبهای دوست داشتنی است و بس تا مرداب نشوی و جاری باشی هماره…!

 

پی نوشت: این مطلب رو خصوصاً برای کسایی که منو از نزدیک تر میشناسن می نویسم که نمی دونم از حرکتی مثل وبلاگ نویسی من چه برداشت هایی دارند. حتی گاهی می پرسند مثلاً که خب اینجا مینویسی چی گیرت میاد، آخرش که چی، می خوای دنیا رو عوض کنی، دیوانه شدی یا بیکار…؟ فلسفش اینه که…باید گفت و شنید و نوشت و با دنیای اطراف ارتباط برقرار کرد تا به مفاهیم نزدیک برای بهتر زیستن رسید، رسالتی که اگر هر کس در جایگاه خودش و به اندازه درک خودش درک کنه اونوقت دنیا جایی بهتر برای زیستن میشه…شک ندارم…

Don’t wait for the miracle to come

«چشم ها را باید شست آقا…باید شست…»

اکتبر 5, 2008

نگاهت می کنم از دور، گویا سنگینی نگاهم را حس می کنی…نگاهم می کنی، آرام و و کوتاه…نگاهت آشنا نیست، نگاهم را نمی شناسی…صدایت می کنم از دور از نزدیک، گوش هایت تمام ارتعاش فضا را درک می کنند، می شنوی، اما نه با دلت…به جواب نجوایم از خواب بر می خیزی اما دوباره گیج و غرق و مسحور لذت خوابیدن دوباره می شوی…سلامت می کنم، جوابم می دهی، سریع و و بی روح، می گویی سلام و رد می شوی و من باور نمی کنم این خود توئی…به تو فکر می کنم، سعی می کنم نزدیک ترین چیزی باشم که می توانم…هوا می شوم و نزدیک تر می آیم…نفست مرا درون می کشد، گرمای وجودت را حس می کنم، به خون گرمت راه یافته ام…به اعماق مغزت که می رسم جز هزاران هزار عکس و نوشته و خاطره تکراری نمی بینم…به قلبت می رسم، فکر می کردم باید جای عجیب تری باشد یا لااقل دست نیافتنی تر، مرموزتر…اما اکنون این تنها فشار ضربان قلب توست که مرا که حالا به زائده ای کثیف در خونت بدل شده ام به بیرون، به دور از تو هل می دهد…و تو مرا به بیرون بازدم می کنی…دیگر هوا هم نیستم، سم شده ام، مهلک تر از هرچه فکرش را بکنی به همین سادگی…تنها هیچ شده ام و بس… و باز که تو را می بینم، تازه می فهمم که چقدر عوض شده ای، بیخود نیست که نه دیگر کلامم را می شناسی، نه صدایم، نه نجوایم، اینها همه برایت شده اند افسانه و دروغ، همه عادی شده اند… نه ،روزمره شده اند، کسل کننده شده اند، دوست ناداشتنی شده اند…

بعد تازه می فهمم که اشتباه فکر می کردم می شناسمت، هیچ وقت دورترها به نگاهت خیره نشده بودم…صدایت را درست در گوشم نریخته بودم، فکرت را از بر نکرده بودم، ارتعاش وجودت وجودم را نلرزانده بود…

اصلاً به حرف هایم گوش می کنی…چشم های خیسم را با گوشه آستین پاک می کنم و بی پروا از شرم دیدن اشکهایم بر می گردم و به تو که از شرم پشتم را به تو کرده ام و برایت گفته ام نگاه می کنم…

چقدر مظلومی در خواب…پیشترها هیچ وقت در خواب هم ندیده بودمت…آرام و نرم به بالشت تکیه داده ای و لبخند گرم ِهمیشه و همیشه بر لبانت است و موهایت چون همیشه پریشان ِ نمی دانم کدام باد و طوفان است…بلند می شوم و کنار تختت می آیم و رویت را می کشم مبادا سرما بخوری… و خوشحال از مکالمه با تو ای دوست خواب آلود من راه دست شناختنت را هر روز دوباره می جویم، و می روم تا شاید بعدها در فرصتی دیگر از نو برایت بگویم و بنویسم…آن وقت هم مهم نیست بیدار باشی یا نه، چون من کار خودمو می کنم…

 

پی نوشت: از لابلای دست نوشته های دوران کودکی وار زیباتر چند سال پیش…وقتی هنوز اونقدرها بوی بزرگ شدن نمی دادم…


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.