

نشد که نگم..پس میگم…
این روزها گاهی بعضی مسن تر های دل خسته ها و خصوصاً بعضی جوونا، وقتی حرف از انتخابات میشه میگن… بابا اینا که کشکه، اینا همش صوریه، من و شما رو خر می کنن که بیاین پای رای که خودشونو حفظ کنن، یا مثلاً ای بابا تو هم جو گرفتت می خوای بری رای بدی…وقتی اینا رو می شنوم…
می خوام بگم، ملت ما نه تنها حافظه تاریخیش ضعیفه بلکه شعور سیاسیش هم خیلی خیلی احساسیه…نمونش همه همین مناظره ها عموماً مثل دعواهای کودکانه، آقایون به هم می پریدند و ادبیات سیاسی توش معمولاً کمترین سهم رو داشت…
این روحیه ما شده انگار که ببالیم به «لجاجتمون»… پدر من هر وقت باهاش از اهمیت تاثیر رای دادن روی سرنوشت حرف می زنم اون نگاه عاقل اندر نمی دونم چی چی رو می گیره که تو نمی فهمی پسر…اینا کارشون همینه…بعد هم انگر پر میشه از افتخار من چه بیشتر می فهمم و تمام…
اگر تا دیروز مردم فکر می کردن هر کی بیاد فرقی نمی کنه شاید به این فکر می کردن که هیچی قرار نیست بهتر بشه و می گفتن من اصلاً قهرم با تو ای دولت، اصلاً با نادیده گرفتنت بهت دهن کجی میکنم….ولی شاید اون روزها مردم ما هنوز پر توقع تر بودند که کسی بیاد و همه چیز رو گلستان کنه و چون همچین کسی وجود نداره قهر می کردن…اون روزها شاید مردم فکر نمی کردن که رای دادن شاید برای بدتر نشدن اوضاع هم می تونه باشه، شاید برای ارام ارام بهتر کردن هم می تونه باشه، شاید برای صبور بودن رو تمرین کردن باید باشه…
مردم ما صبرشان تمام شد وقتی خاتمی بعد از 8 سال امدنش گلستان تحویلشان نداد ولی فراموش کردند که چه خارهایی از چشمهامون بیرون کشید…یادشان رفت که صبر کردن رو تمرین کنند این شد که حال به بدتر شدن اوضاع در اثر اهمیت ندادن یه سرنوشتشان واقف تر باید باشند…
ایمان دارم از اون روزی که مردم کم کم باور کردند که هیچ کاره اند، منزوی شدند، ترس نان شد تمام زندگیشان، خدا شد دلیل رزق و روزیشان، صداقت شد مانع بزرگ شدنشان، دروغ و ریا شدن نقل هر محفلشان…اون روزها شروع تمام این مصیبت ها بود…می دانم و شک ندارم که مردم مقصر این بلاها در ایران مغرور و خوش نام نبود، ولی دلتنگی مردم و امید کمشان به آینده این روحیات کثیف رو دامن زد….
تمام حرفم شاید با هم سن و سالای خودمه بیشتر که اینقدر نبالیم بر دانسته هامون، و اعتقاداتمون که بزرگ تر شدن و روح متعالی تر پیدا کردن آغازش شناخت درست خوده…بر لجاجتمون، بر برائتمون از هرچه به حکومت و دولت مرتبطه نبالیم که گوشه ای نشستن کم از دست به بد اندیش دادن نداره…به آموزه های پدرانه مون احترام بذاریم ولی نقدش کنیم چون امروز دیگه 20 سال قبل نیست که هر کاری در ایران بکنند و دنیا ساکت نگاه کنه… پس افکار پدرانه دوست داشتنی منع کننده، حرف های قدیمه که باید به روز بشه…. امید تنها چیزی که آدمی بهش زندست حتی اگه در طول عمرش نتایجش رو نبینه…
من به شخصه کسی بودم که بی تفاوتی رو به معتای واقعی کلمه ادا می کردم ولی حالا که اونجا نیستم خصوصاً می فهمم چه ملت بزرگی می تونیم باشیم اگر بخواهیم، اگر باور کنیم، و اگر به هم نیرو بدیم که بین راه از پا نیفتیم…پس دلگیر بشید از بی تفاوتی های اطرافتون برای خودتون، فرزندانتون و اندکی هم برای پیشینیانتون…بجنگید با خصلت های پلیدی که به اسم های مختلف با فرهنگتون آمیخته شد و به بی رگی و بی اعتنائیتون نبالید…
با یه جمله از «النور روزولت» زن رئیس جمهور امریکا تموم می کنم که فقط در این حد ازش میدونم که دوش به دوش روزولت برای بزرگ تر شدن کشورش تلاش می کرد…
«Future belongs to those who believe in beauty of their dreams»
پس اگر «ارزویی» برای آیندتون ندارید بترسید…








